Solo Exhibition:
2010 Queen Art Gallery, Toronto, Canada
2008 Day Art Gallery ,Tehran,Iran
2008 Nami Art Gallery,Tehran,Iran
2008 Centre Culturel Iranein,paris,france
2006 Pouya Art Gallery, Rasht, Iran
2006 Golestan Art Gallery, Tehran, Iran
2005 Darya Beigy Art Gallery, Tehran,Iran
2005 Faramarzy Art Gallery, Tehran, Iran
2004 Atbin Art Gallery, Tehran, Iran
Group Exhibition:
2010 Group work shop, Alter Ego Gallery, Aix-en-provence , France
2009 Second Guilan Provinicial painting Exhibition &Festival,Rasht ,Iran
2008 Exhibition of society of Iranian Painters , Niavaran cultural center
2008 Exhibition to aid cancers children patient(mahak), Niavaran
2007 Guilan Provincial painting Exhibition & Festival, Rasht, Iran
2006 Parvin Art Gallery, Rasht, Iran
2006 Shaghaghi Art Gallery, Tehran, Iran
2005 Golestan Art Gallery, Tehran, Iran
2003 Group Exhibition of Art and Architectural Department, Islamic Azad University
Interview :
2006 Negarestan, Channel 4, Islamic Republic of Iran Broadcasting
Teaching Experiences:
University of Applied Science and Technology, Tehran, Iran
ترسيده ام
من ميترسم...
زير پاهايم آب است ، آب ... روي آب مي روم...
روشني است؟؟ يا سراب است؟
اگر به ان بنگرم... فقط اگر به ان بنگرم ...
….آفتاب نيست, آدم ها وحشت زده اند
هيچ تني در کنارم نميبينم ...
آدم ها
در ابتدايي ايستاده ام که افق نزديک است .....
* * *
...خدايي در کهکشان راه شيري
...ميخواهم معني کنم عطر گل ها را
...معني کنم حرف کوچه هاي تهران را
سپيدي مطلق چه فرقي دارد با سياهي شب ؟
تو چه فرقي داري با من با او؟
...همه درديم ،خاموش
...همه لذتيم ساکت
...سر گشته ، اميدوار ، روان
سکون مطلق
اه . اه ، چه مرزيست بين پاکي و گناهکار ؟
چه فرقيست بين من معصوم و بي گناه... با من که غرقم در سياهي گناهم؟
يک حجم مي خواهم .... خلا باشد
بروم، داخل شوم، بياسايم دمي..
خلا سنگين است متلاشيم ميکند
من چه مي خواهم ؟ ما چه مي خواهيم ؟
* * *
در عذاب رسيدن به تو با صداي خش خش برگ هاي سرد ...
صداي خش خش نفس هاي سرد
به خاک سردي مي رسم که در ان خفته ي ....
ميانديشم
و وسوسه ي ديدنت
مرا وا ميدارد تا در ذهنم
سنگ را کنار بزنم
خاک را کنار بزنم
و به پارچه هاي سپيدي رسم که
برف وار تو را در آغوش گرفته اند ....
که وقتي به آنجا ميرسم تن مهربان تو را در آغوش
گيرم.. در آغوش گيرم.... گيرم....
در وسوسه ديدنت .... خواهم آمد
* * *
شب در راه ...
نور هايي که روشن ميشوند ، نور هايي که خاموش ميشوند...
دل هايي که غمگين ميشوند .. که شاد ميشوند ....
تاريکي را بو ميکشم... نفس ميکشم من ...
تار و پود هاي اندوه از سر انگشتان پاهايم بالا ميايند ...
چه صميمي و قديمي مرا تسخير ميکنند مرا ...
بالا ميايند
من در اضطرابم... ميترسم
که به گلو گاهم رسند
به يغمايم برند ..
در تلاشم
برد با کيست؟
من از اندوه هراسان ميگريزم....
سيب سرخ ...را لمس خواهم
کرد؟
* * *
اي ثانيه ها کجا ميرويد , باز گرديد , مرا با خود ببريد...
من مردن ميخواهم... رفتن...
يا باز گرديد و مرا با خود ببريد ... يا آنچه از من گرفتيد باز دهيد...
و اين مرداب شکرک زاده بي محتوا را ورق ميزنيد … به پيش ميرويد ... اي خورندگان تولد
اي جوندگان تنفس ....
و پيچک وار در مينوردبد .... اين تن هاي زنده را , که هراسانند از رفتن ...
به کدام اين گناه ؟ چگونه ؟ چرا؟
کجا ميرويد ؟
درد را پخش ميکنيد ..
و آسان بي آنکه حس شويد , به مانند سايه ها روان و سبک
....
همه را سايه ميکنيد ...
هيچ نمي ماند ,
هيچ نخواهد ماند, مگر سايه اي , حسي,....
هيچ نخواهد ماند , مگر لحظه جان دادن و خون دادن ...
مگر بر گور سرا زير شدن ...
مگر خاک را بر سر خود حس کردن ....
بر گرديد , ميخواهم با شما بيام
ياري دويدن ندارم پا به پايتان ...
خسته ام من ! خسته
مي ايم ....
بس است
من مي ايم .....
* * *
ذهنم را تهي مي يابم
تنم را تنها
قلبم را فشرده
غريبي پيچک وار مرا در مي نوردد
فاصله اي فزاينده دورم مي کند
از آنچه دوست مي دارم .عشق مي ورزم
از من نيست. متلاشي ام ميکند
از من نيست . نا اميدم مي کند
چه بايد کرد؟
* * *
در يک تصوير تک بعدي قدم زدن
در محيط دايره اي اسير بودن..
با کشتي درياچه اي را طي کردن...
کدامينشان فرقي دارد
با رقص مورچه در تاريکي
که همان جوشيدن اب است
در يک کتري داغ...
من دلم يک آغوش داغ مي خواهد...
مطمئن . محکم
فرقي دارد با خواستن پنير با چايي شيرين
من دلم توت فرنگي مي خواهد با شکر
چه فرقي دارد
باانار با گل پر؟